تبليغاتX
عشق پنهان

عشق پنهان

عاشقانه

رهایم کردی و رهایت نکردم.

گفتم حرف دل یکی است ...

هفتصدمین پادشاه را هم اگر به خواب ببینی

کنار کوچه بغض و بیداری

منتظرت خواهم ماند

چشمهایم را بر پوزخند این و آن بستم

وصدای تو را شنیدم ..

دلم روشن بود که یک روز ...

از زوایای گریه هایم ظهور میکنی

حالا هم

از دیدن این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم

فقط کمی نگران می شوم...

می ترسم روزی در آینه

تنها دو سه موی سیاه منتظرت باشم

وتو از غربت بغض و بوسه برنگشته باشی

تنها از همین میترسم

به امید دیداری دوباره.......................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 13:17  توسط فاطمه  | 

پس چرا عاشق نباشم

من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد

 

نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد

 

من که میدانم که تا سرگرم بزم و مستی ام

 

مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد

 

پس چرا عاشق نباشم ، پس چرا عاشق نباشم

 

من که میدانم به دنیا اعتباری نیست ، نیست

 

بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست ، نیست

 

من که میدانم اجل ناخوانده و بیدادگر

 

سر زده می آید و راه فراری نیست ، نیست

 

پس چرا ................... پس چرا عاشق نباشم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 13:15  توسط فاطمه  | 

پاییز

از پاییز خیلی بدش می آمد. اولش فکر کردم شاید به خاطر باز شدن مدرسه هاست. اما او شاگرد ممتاز بود و دلیلی نداشت از درس و مدرسه بدش بیاید… کاش دلیلش را از او نپرسیده بودم. با اکراه جواب داد؛ گفت: پاییز منظره اش قشنگ است اما جارو کردن برگهای خشک درختها مصیبت است … بیچاره بابا

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 13:12  توسط فاطمه  | 

دوستت دارم هایت را باور می کنم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 13:0  توسط فاطمه  | 

دو رديف رد پا

شبي خواب ديدم . خواب ديدم درطول ساحل با پروردگارم قدم ميزنم. سراسر آسمان صحنه هايي از زندگي ام را نشان ميداد.براي هر صحنه ،به دو رديف رد پا روي شن توجه کردم . يکي به من تعلق داشت وديگري به خداوند. وقتي آخرين صحنه در مقابلم نمايان شد،باز به رد پاها نگريستم.فقط يک رديف رد پا باقي مانده بود. همچنين متوجه شدم که اين در بدترين واندوه بارترين اوقات زندگي ام اتفاق افتاده بود .مضطرب شدم واز پروردگار پرسيدم: پروردگارا،تو گفتي که از هنگامي که من تصميم گرفتم از تو پيروي کنم ،تو تمام راه را با من گام خواهي برداشت،اما من متوجه شدم که در طي سخت ترين اوقات زندگي ام فقط يک رد پا وجود دارد،نمي فهمم چرا،وقتي به تو بيشتر احتياج داشتم ،تو مرا ترک کردي ؟؟؟ پروردگار پاسخ داد:فرزند عزيزم ،من تو را دوست دارم وهرگز رهايت نمي کنم. در دوران آزمون ورنج تو ،وقتي فقط يک رديف رد پا مي بيني زماني است كه من تو را در آغوشم مي بردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 18:53  توسط فاطمه  | 

تابوت من

 

 ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا به پا خیزد

 که گویند :

 چه سنگین می رود تابوت این مرده از بس آرزو دارد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 18:51  توسط فاطمه  | 

یک با یک برابر نیست....

معلم پای تخته داد می زد،صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان ولی آخر کلاسیها لواشک بین خود تقسیم می کردند و آن یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد معلم با خطی خوانا بر روی تخته ای که از ظلمتی تاریک غمگین بود، تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است.
از میان جمع شاگردان یکی برخاست.

همیشه یک نفر باید به پا خیزد....

به آرامی سخن پر داد: تساوی ! اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها نا گه به یک سو خیره شد و معلم مات بر جا ماند و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود.
آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت.
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود.
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،آنکه زر و زور به دامن داشت بالا بود؟ و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر داشت پایین بود؟اگر یک فرد انسان واحد یک بود،آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود؟
و آن سیه چهره که می نالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیرورو می شد؟
یک اگر با یک برابر بود، پس چه کس پشتش زیر بار فقر خم می شد؟ یا که زیر ضربت شلاق له می شد؟
معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه خویش بنویسید:

که یک با یک برابر نیست....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 18:47  توسط فاطمه  | 

کاش کودک بودم

کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته،
عمیق ترین خواب دنیا را داشتم.وصبح ها با خمیازه وعشوه ای کودکانه،
بعد از همه از خواب برمی خواستم.
ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم
و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند.
ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم و
هر گونه که دوست دارم با آنها بازی می کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم.
ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود.ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم،نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم. ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو، همه چیز را فراموش می کردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 18:46  توسط فاطمه  | 

کنکور

می دونم خیلیا کنکور داده اند و خسته اند این واسه اونا:

اگر داوطلبی در کنکور قبول نشد مقصر نیست چون سال فقط365 روز دارد اما:

- در سال 52 جمعه داریم و جمعه ها فقط برای استراحت است پس می ماند313روز

- حداقل50روز تعطیلات تابستانی است و چون هوا گرم است مطالعه دقیق نمی توان کرد پس می ماند263روز

- در روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا122روز می شود پس می ماند 141روز

- برای سلامت جسم و روح روزانه یک ساعت تفریح لازم است که جمعا می شود 15 روز پس 126روز می ماند

- دو ساعت در روز هم برای خوردن غذا لازم است  که جمعا می شود30 روز پس96روز می ماند

- یک ساعت در روز برای درد دل و تبدل افکار تلفنی لازم است  که جمعا می شود15روز پس می ماند81روز

- روزهای امتحان دست کم 45روز از سال را به خود اختصاص می دهد و بعد از امتحان که نمی شود درس خواند!پس می ماند36روز

- تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دستکم 30روز از سال است پس می ماند6روز

- در سال حداقل 3روز به بیماری می گذرد و می ماند3 روز

- سینما رفتن و سایر امور شخصی هم لااقل2روز می شود پس می ماند1روز!

یک روز باقیمانده هم که روز تولد شماست چگونه میشود در این روز به خصوص درس خواند؟؟؟

پس داوطلب نمی تواند هیچ امیدی به قبولی داشته باشد!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 18:43  توسط فاطمه  | 

چرا پایان عشقم این چنین بود ؟

بس کن نمی خواهم بگویی دوستت دارم
دیگر برای گفتن این جمله دیر است
دیگر صدای ساکت من تا قیامت
از گفتن « ای کاش برگردی » به سیر است
دیگر نمی خواهم بدانم زنده هستی
آخر تو را در خاطر خود خاک کردم
آخر صدای سرد و تلخ خنده ات را
از صفحه ی گریان ذهنم پاک کردم
دیگر از آن تصویر جادویی چشمت
حتی نگاه ساده ای در خاطرم نیست
دیگر من عاشق که می مردم برایت
حتی هوای با تو بودن در سرم نیست
حتی نمی خواهم بپرسم بی مروت
آیا سزای عشق بی رنگم همین بود ؟
اینجا دگر بن بست شهر خاطرات است
اما چرا پایان عشقم این چنین بود ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 18:42  توسط فاطمه  | 

فال

در صورتيكه تاريخ تولد شما در:
اول فروردين ماه باشد سياه هستيد
بين دوم فروردين تا 11 فروردين باشد ارغواني هستيد
بين 12 تا 21 فروردين باشد. شما سرمه اي است
بين 22 فروردين تا 31 فروردين باشد نقره اي هستيد.
بين يكم ارديبهشت تا 10 ارديبهشت باشد سفيد هستيد.
بين 11 ارديبهشت تا 24 ارديبهشت باشد شما آبي هستيد.
بين 25 ارديبهشت تا سوم خرداد باشد شما طلائي رنگ هستيد.
بين 4 خرداد تا 13 خرداد باشد شما شيري رنگ هستيد.
بين 14 خرداد تا 23 خرداد ماه باشد شما خاكستري هستيد.
بين 24 خرداد تا دوم تير ماه باشد شما رنگ خرمائي هستيد.
سوم تير ماه باشد رنگ شما خاكستري است.
بين 4 تير ماه تا 13 تير ماه باشد شما قرمز هستيد.
بين 14 تير ماه تا 23 تير ماه باشد شما نارنجي هستيد.
بين 24 تير ماه تا سوم مرداد ماه باشد شما زرد هستيد.
بين 4 مرداد ماه تا 13 مرداد باشد شما صورتي هستيد.
بين 14 مرداد تا 22 مرداد باشد شما آبي هستيد.
بين 23 مرداد تا يكم شهريور باشد شما سبز هستيد.
بين 2 شهريور تا 11 شهريور باشد شما قهوه اي هستيد.
بين 12 شهريور تا 21 شهريور باشد شما كبود رنگ هستيد.
بين 22 شهريور تا 31 شهريور باشد شما ليموئي هستيد.
متولدين يكم مهر ماه زيتوني هستند.
بين 2 مهر تا 11 مهر ماه ارغواني هستيد.
بين 12 مهر تا 21 مهر ماه شما رنگ سرمه اي داريد.
بين 22 مهر ماه تا يكم آبان ماه شما نقره اي هستيد.
بين 2 آبان تا 20 آبانماه باشد شما سفيد هستيد.
بين 21 آبانماه تا 30 آبانماه باشد رنگ شما طلائي است.
بين يكم آذر ماه تا 10 آذر ماه باشد شما شيري رنگ هستيد.
بين 11 آذر ماه تا 20 آذر ماه باشد شما خاكستري هستيد.
بين 21 آذر تا 30 آذر باشد شما خرمائي رنگ هستيد.
متولدين اول ديماه نيلي رنگ هستند.
بين دوم دي ماه تا 11 دي ماه باشد رنگ شما قرمز است.
بين 12 دي ماه تا21 دي ماه باشد شما نارنجي هستيد.
بين 22 دي ماه تا 4 بهمن ماه باشد شما زرد هستيد.
بين 5 بهمن تا 14 بهمن ماه باشد شما صورتي هستيد.
بين 15 بهمن تا 19 بهمن ماه باشد شما آبي هستيد.
بين 20 بهمن تا 29 بهمن ماه باشد شما سبز هستيد.
بين 30 بهمن تا 9 اسفند ماه باشد شما قهوه اي هستيد.
بين 10 اسفند تا 20 اسفند باشد شما كبودي رنگ هستيد.
بين 21 اسفند تا 29 اسفند باشد ليمويي هستيد...خزان




قرمز
با نمك و دوستداشتني، مشكل پسند اما هميشه عاشق.......و
اينطور بنظر ميرسد كه مورد محبت نيز باشيد. با روحيه و
بشاش اما در همان زمان ميتوانيد بد اخلاق هم شويد
قادريد با مردم بسيار خوب و با ملاطفت برخورد كنيد و اين
همان عشقي است كه ميتواند در راهي كه در پيش داريد
همراهتان باشد
آدمهايي را كه راحت صحبت ميكنند دوست داريد اين آدمها
باعث ميشوند احساس راحتي بيشتري داشته باشيد.

شيري رنگ
اهل رقابت و بازي دوست. دوست ندارد ببازد
ولي هميشه بشاش است.
شما قابل اعتماد و امين هستيد و خيلي علاقه داريد وقت
خود را بيرون بگذرانيد، با دقت عشقتان را انتخاب ميكنيد
و بسادگي عاشق نمي شويد اما وقتي او را يافتيد تا مدتهاي
طولاني دوستش خواهيد داشت.

نيلي
شما بيشتر متوجه نگاهتان هستيد و استانداردهاي بالائي در
انتخاب عشق داريد. هر راه حلي را با دقت و تفكر انتخاب
مي كنيد و بسيار بندرت مرتكب اشتباه احمقانه ميشويد
دوست داريد رهبر باشيد و به راحتي مي توانيد دوستان جديد
پيدا كنيد.

خاكستري
جذاب و فعال هستيد، شما هرگز احساستان را پنهان نمي كنيد
و هر آنچه را كه درونتان است آشكار مي سازيد. اما ضمنا
ميتوانيد خودخواه هم باشيد. مي خواهيد مورد توجه باشيد و
نمي خواهيد بطور نا برابر با شما برخورد شود. ميتوانيد
روز مردم را روشن كنيد. شما ميدانيد در زمان مناسب چه
بگوييد و خوش اخلاق هستيد.

سبز
خيلي خوب با افراد تازه كنار مي آييد. در واقع آدم
خجالتي اي نيستي اما گاهي اوقات با كلماتت به عواطف مردم
آسيب مي رسانيد. دوست داريد تا مورد توجه و علاقه كسي
باشيد كه دوستش داريد ولي اغلب تنهاييد و به انتظار فرد
مورد نظرت مي مانيد.


طلائي
شما ميدانيد چه چيزي درست و چه چيزي نادرست است. آدم
بشاشي هستيد و زياد بيرون ميرويد. بسيار سخت ميتواني فرد
مورد نظرت را پيدا كني اما وقتي او را يافتي تا ساليان
متمادي دوباره عاشق نمي شوي.

صورتي
شما همواره در تلاشيد تا در هر چيزي بهترين باشيد و دوست
داريد به سايرين كمك كنيد. اما بسادگي قانع نمي شوي.
داراي افكاري منفي هستيد و در جستجوي عشقي شورانگيز
مانند آنچه در قصه هاست هستيد.

زرد
شما شيرين و بيگناهيد ، مورد اعتماد بسياري از مردم ،
و داراي رهبريتي قوي در ارتباطاتتان هستيد. شما خوب تصميم

ميگيريد و انتخاب درستي در زمان مناسب مي گيريد. همواره
در افكار داشتن روابط عاشقانه بسر مي بريد.

خرمائي
باهوشيد و ميدانيد چه چيزي درست است. ميخواهيد همه چيز
را مطابق ميل خود كنيد كه گاهي ميتواند بدليل عدم توجه
به نظر ديگران مشكل ساز باشد. اما در مورد عشق صبور
هستيد. وقتي فرد مورد نظرتان را يافتيد برايتان دشوار
است فرد بهتري پيدا كنيد.

نارنجي
در مقابل اعمالتان مسئوليت پذير هستيد، مي دانيد چگونه
با مردم رفتار كنيد. همواره اهدافي براي دستيابي به آنها
داريد و حقيقتا براي رسيدن به آنها تلاش ميكنيد ، فردي
آماده رقابت هستيد. دوستانتان برايت بسيار مهم هستند و
قدر آنچه را كه داريد ميدانيد، گاهي اوقات واكنشتان
زيادي شديد است و علت آن نيز احساساتي بودنتان است.

ارغواني
اسرار آميز هستيد، بهيچوجه خودخواه نيستيد ، زود و آسان
نظرتان جلب ميشود. روزتان با توجه به خلقتان ميتواند
غمگين يا خوش باشد. بين دوستان محبوب هستيد اما ميتوانيد
دست به عمل احمقانه اي نيز بزنيد ، بسادگي امور را
فراموش ميكنيد. بدنبال شخصي هستيد كه قابل اعتماد باشد.

ليموئي
آرام هستيد، اما بسادگي عصباني مي شويد. به آساني حسادت
مي ورزيد و در مورد چيزهاي كوچك اعتراض ميكنيد، نمي
توانيد به يك كار بچسبيد اما داراي شخصيتي هستيد كه
اعتماد و علاقه همه را جلب ميكند.

نقره اي
خيال پرداز و بامزه ايد ، دوست داريد چيز هاي جديد را
بيازماييد. علاقه داريد خود سازي كنيد و بسادگي مي
آموزيد، براحتي ميتوان با شما صحبت كرد و شما نصايح خوبي
ميدهيد. وقتي موضوع دوستي است متوجه ميشويد نمي توان به
كسي اعتماد كرد، اما وقتي دوستان واقعي خود را يافتيد تا
پايان عمر به آنها اعتماد ميكنيد.

سياه
شما يك مبارز هستيد و داراي انگيزه ايد. اما تغيير در
زندگي را نمي پسنديد. زماني كه تصميمي گرفتيد، روي
تصميمتان تا مدتها پاي مي فشاريد. زندگي عشقي شما نيز
توام با مبارزه است و مثل همه نيست.

زيتوني
شما روشن قلب و آدم گرمي هستيد. همراه خوبي براي فاميل و
دوستانيد. خشونت را نمي پسنديد و ميدانيد چه چيزي درست
است. شما مهربان و بشاش هستيد اما بسادگي به مردم حسادت
نورزيد.


قهوه اي
فعال و ورزشكاريد ، براي ديگران مشكل است كه به
شما نزديك شوند. زماني كه متوجه ميشويد نمي توانيد به
چيزي كه ميخواهيد دستيابيد ،‌بسادگي تسليم شده آنرا رها
ميكنيد.

آبي
اتكا به نفس كمي داريد و خيلي ايرادي هستيد. هنرمند
هستيد و دوست داريد عاشق شويد ، اما ميگذاريد عشقتان از
دستتان برود چون در اين مورد از مغزتان فرمان ميگيريد نه
از قلبتان.

سرمه اي
شما جذابيد و عاشق زندگي خود هستيد ، نسبت به همه
چيز داراي احساسي قوي هستيد و خيلي زود گيج ميشويد
زماني كه از دست شخص يا اشخاصي عصباني مي شويد برايتان
مشكل است آنها را ببخشيد.

سفيد
شما آرزو و اهدافي در زندگي داريد زود حسادت مي ورزيد
نسبت به ديگران متفاوت و گاهي اوقات عجيب هستيد اما همه
اين حالت شما را دوست دارند.

كبود
احساسات شما بسادگي و ناگهاني تغيير ميكند اغلب تنها
هستيد ، مسافرت را دوست داريد. انسان صادقي هستيد ولي
حرف مردم را زود باور ميكنيد. يافتن عشق براي شما سخت
است و گمگشته عشق هستيد....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 19:14  توسط فاطمه  | 

راهی براي ابراز عشق

يک روز آموزگار از دانش آموزاني که در کلاس بودند پرسيد آيا ميتوانيد راهي غير تکراري براي ابراز عشق ، بيان کنيد؟

برخي ازدانش آموزان گفتند با بخشيدن عشقشان را معنا مي کنند.

برخي «دادن گل و هديه» و «حرف هاي دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند.

شماري ديگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختي» را راه بيان عشق مي دانند.

در آن بين، پسري برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهي تعريف کرد:

يک روز زن و شوهر جواني که هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتي به بالاي تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند...

يک ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترين حرکتي نداشتند.

ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...

همان لحظه، مرد زيست شناس فريادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.

بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد جوان به گوش زن رسيد.

ببر رفت و زن زنده ماند....  

داستان به اينجا که رسيد دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.  

اما پسرپرسيد : آيا مي دانيد آن مرد در لحظه هاي آخر زندگي اش چه فرياد مي زد؟  

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

پسر جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که : عزيزم ، تو بهترين مونسم بودي.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود....

قطره هاي اشک، صورت پسر را خيس کرده بود که ادامه داد: همه زيست شناسان ميدانند ببر فقط به کسي حمله مي کند که حرکتي انجام مي دهد و يا فرار ميکند .

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پيش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. اين صادقانه ترين و بي رياترين ترين راه پدرم براي بيان عشق خود به مادرم و من بود...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 18:0  توسط فاطمه  | 

چرا دروغ گفتي ؟

زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 19:36  توسط فاطمه  | 

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نيست

 

بين من و عشق تو فاصله ای نيست

 

گفتم کمی صبر کن گوش به من ده

 

گفتی که نه بايد بروم حوصله ای نيست

 

گفتم کمی فکر خودم باشم و آن وقت

 

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست

 

رفتی تو خدا پشتو  پناهت ، به سلامت

 

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 19:32  توسط فاطمه  | 

روی قبرم بنويسيد

روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلاد  ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 19:31  توسط فاطمه  | 

آغوش امن

آغوش امن  من  اکنون کجای دنیاست؟قلبش برای کدامین زن زیبا میتپد؟دستش گرمای  دست که را بخود  جذب میکند؟بوی تنش  بم صدایش؟مشتاقم تا بدانم همه  چیزش راوبی تاب گرمای نفسش.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 19:28  توسط فاطمه  | 

کاش...

کاش می آموختیم بی توقع باید دوست داشت......

شنیدن دوستت دارم از دهان پسرکانی که به بهانه کامجویی

نقش عاشقی جسور را بازی می کنند مرا به انزجار می کشاند

و از آن منفورتر دخترکان احمقی که

در پی عشقی پاک به آنان لبیک می گوینند  ..!!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 18:8  توسط فاطمه  | 

باران

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی

شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی

آه باران من سراپای وجودم آتش است

پس بزن باران بزن ....

شاید تو خاموشم کنی ......

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 18:0  توسط فاطمه  | 

عشقت را هرگز بازگو نکن
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 17:52  توسط فاطمه  | 

سلام ممنون از اینکه به کلبه ی فقیرانه ی من اومدید من این وبلاگ رو تازه ساختم شرمنده از اینکه عکس نذاشتم انگار بلاگفا خرابه و نمی شه عکس گذاشت به هرحال امیدوارم همتون به عشقتون برسید.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 17:43  توسط فاطمه  |